محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
64
مجمع الانساب ( فارسى )
بود . باقى قياس توان گرفت كه چون اينقدر ماحضرى و جريده به جهت سفرى بود از آن اصلى كه مانده باشد چند باشد ؟ و بدين عظمت روانه شد . هركجا لشكر او فرود آمدى آن زمين و صحرا شهرى شدى و هر ملك كه اين آوازه شنيدى بترسيدى و به طوع بيامدندى و خاك فيل او را سرمهء ديده ساختندى و از هر شهرى كه به سلامت برفتى ، اهل آن شهر همه سجدهء شكر كردندى يعنى اين سيل از ما در - گذشت . و پسر بزرگتر - مسعود - را با خود ببرد و هر شهر كه بگرفتى از عراق به وى سپردى و او خود مستعد بود و او را بر مقدمهء خود كرده بود با سى هزار سوار و هر كجا روى نهادى بگرفتى و ظفر يافتى . بدين منوال تا رى بيامد و سلطان مسعود شهر سپاهان [ - اصفهان ] را بگرفت و خواست كه قصد بغداد كند . قادر بالله نيك بترسيد و نامه نوشت به وى كه ترا مصلحت نيست مملكت غزنين و خراسان رها كردن و بدين طرف آمدن و اگر ترا حج كردن خاطر است ضبط ممالك و رعايا و عدل و انصاف از حج كردن فاضلتر است . و سلطان سراى خود و ممالك خراسان و هندوستان و سيستان و مكران و كابل و بست و آن طرف را به فرزند كهتر محمد گذاشته بود و اما رنجور بود و چون به هواى رى آمد عفونت اثر كرد و رنجورى صعبتر شد . و ليكن حاليا منتى عظيم در گردن خليفه فرو كرد و سلطان مسعود را در عراق بنشاند غرض كه از محمد دور باشد . زيرا كه از مسعود رنجيده بود و از ولايتعهد او پشيمان شده و مىخواست تا بعد از وى محمد سلطان باشد و حال ايشان در عقب بيايد كه بعد از پدر چگونه بود . و سلطان از رى با رنجورى صعب بازگشت و اضطرابى و ضجرتى عظيم داشت چنان كه به اندك چيزى در خشم شدى و مردمان تندرست را نتوانستى ديد و عشق اياز يكى در ده بود و اياز نيز تن به رنجورى داده بود و سلطان و اياز را هر دو به محفه بر پشت پيل مىبردند . محفهء اياز يك فرسنگ پيشتر از سلطان مىبردند و سلطان هر روز مىخواست تا هرچه بر اياز مىرود از نفس كه مىكشد او را معلوم شود . و پنجاه و شصت پياده را در راه كرده بود و ده دبير كه در آن طرف بودند و ده كه در اين طرف و دم به دم هرچه مىرفتى از شربت خوردن و تب آمدن و نرد باختن و شطرنج باختن و حديث كردن همه را بنوشتندى و روانه كردندى و جواب